تبليغاتX
فر...فر...هو...هو...هو...باد نامم را برد -
شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 22:46

۸۰)

باد می‌وزيد و شاخه‌های من نمی‌شکست

پر کشيدی و ... تکان شاخه‌ها به جای دست

تک‌درخت بودم و پرنده‌ها که پر زدند

موريانه‌ها به پای چوبی‌ام تبر زدند

هيچ فکر کرده‌ای که "غم" به درد می‌خورد؟

يک درخت زخم‌خورده هم به درد می‌خورد؟

هيچ فکر کرده‌ای که يک پرنده با درخت

می‌تواند آشتی کند؛ چه راحت و چه سخت

من، شما و "دوست دارمت" چقدر بهتر است

بوسه،بوسه،بوسه،بوسه،بوسه... حرف آخر است

در همين حوالی از تو شعر می‌شوم عزيز

دست توی دست تو، برای من غزل بريز:

سخت می‌شود کمی قدم زدن کنار تو

وقتی از خزان من گذر کند بهار تو

زير پای من علف که هيچ، سبزه سبز شد

سيزده به سيزده کشيدم انتظار تو

تا که شايد عاقبت بفهمی اينکه:"اشکها

خون بهای عمر رفته‌ی من است!"* کار تو

سوختن به پای من... که نه! تو پا به پای من

سوختی که پا نهم در عشق بی‌گُدار تو

آن تويی که رفته‌رفته می‌شوی شبيه من

اين منم که بی‌بهانه می‌شوم دُچار تو

با غزل عزيز من نمی‌شود تو را سرود

تو سپيد و شعرهای من سياه يا کبود

از تو می‌نويسم و تو نيستی کنار من

از خزان مگو که کم نمی‌شود بهار من

در دلم بهانه‌ای تو را هميشه‌ می‌تپد

خاطرات ناتماممان،امان نمی‌دهد

باز هم کنار من بمان، جدا شو از زمين

ميوه‌های حسرت مرا بچين. فقط همين !                             ۰۴/۰۶/۸۵

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*حرمت نگهدار/گلم،دلم/اين اشکها خون‌بهای عمر رفته من است:حسين پناهی

 

۷۹)

آزادی و تبعيض چه فرقی دارد؟

خوشحال و غم‌انگيز چه فرقی دارد؟

وقتی كه تو ترك باشی و باغيرت

استامبول و تبريز چه فرقی دارد؟                                         ۲۳/۰۵/۸۵

 

۷۸)

اینجا نمان که من به تو عادت نمی‌کند

یک قلب آهنی که حسادت نمی‌کند!

حتی نصیب گرگ بیابان اگر شوی

قانون جنگل از تو حمایت نمی‌کند!!!                                    ۲۱/۰۵/۸۵

 

۷۷)

ابرهای سرگردانی

که باران را

از چشمانت به تاراج می‌برند؛

ياد گرفته‌اند:

«آبی هميشه هم خوب نيست»

اين خونابه و آن ارتفاع گيج

تنها چيزی‌ست که تو را پرواز می‌دهد

تا انتظاری که گيسوانت را می‌کشم،

رنجی باشد

که فقط پياده‌رو می‌فهمد.                                                  ۱۰/۰۵/۸۵

 

۷۶)

يک دسته گل سوسن و کوکب دارم

وقتی که مرا می‌بغلد ، تب دارم

هی بوسه به روی گونه‌هايم می‌زد

انگار نه انگار که من لب دارم !                                            ۱۱/۰۳/۸۵

 

۷۵)

راست می‌گفتی يک دنيا رفيق داری ؛

همه‌ی دنيا با من قهرند !                                                  ۱۰/۰۳/۸۵

 

۷۴)

زندانی‌ام٬ از دام بدم می‌آيد

از چوبه‌ی اعدام بدم می‌آيد

کی می‌شود آرام بخوابم يک شب؟

از قرص ديازپام بدم می‌آيد !                                               ۰۱/۰۲/۸۴

 

۷۳)

او زودتر از من الکش را آويخت

با حادثه‌های بی‌سرانجام آميخت

ای کاش هنوز دخترم اينجا بود

يک چايی تازه‌دم برايم می‌ريخت                                        ۲۸/۰۱/۸۵

 

۷۲)

هربار که نامه‌ی تو را می‌خوانم

بين تو و غصه و دلم می‌مانم

ديگر ننوشته‌ای «فدايت سارا»

افتاده‌ام از چشم شما می‌دانم...                                       ۱۵/۰۱/۸۵

 

۷۱)

بدون اينکه خداحافظی کنم ٬ رفتم

و بعد از اين‌همه تکرار... اول خطم

چقدر پشت سرت داد می‌زدم : دختر !

به چشمهای سياهت قسم که بد‌بختم

ولی تو معنی حرف مرا نفهميدی

وفکر کردی اگر رام می‌شدی ٬

سختم ... بود که باز هم برايت غزل عاشقانه بنويسم.

نه ! اصلا هم اينطور نيست.

هنوز هم که هنوز است ٬ هفتم هر ماه

به ياد روسری آبی شما هستم

هنوز هم که هنوز است ٬ خوب يادم هست

که زير پنجره‌ات عــــاشقانه يخ بستم

که شايد آخر شب کوچه را هوس بکنی

و بی جواب نماند تپيدن دستم

¤

درخت ٬ باد ٬

                  خيابان ٬

وباز آن شب هم

بدون اينکه خداحافظی کنم ....                                           ۱۴/۱۰/۸۴

نوشته شده توسط فرهود  | لینک ثابت