تبليغاتX
فر...فر...هو...هو...هو...باد نامم را برد -
شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 22:43

۶۰)

شاعر نشسته بود و سيگار می‌کشيد

انگار طرحی از غم تکرار می‌کشيد

"حالا که رنگ و بوی غزل رنگ باخته

دست از کنايه‌های دل‌آزار می‌کشيد؟"

¤

وقتی که آسمان به زمين می‌رسيد٬نه!

وقتی که شعر ناله‌ی غمبار می‌کشيد:

شاعر هجا هجا شد و دستی به ياد او

دور غزل حصار گل و خار می‌کشيد

شاعر تمام شد٬غزلش نيمه‌کاره ماند

دستی کنار پنجره سيگار می‌کشيد.                                   ۱۷/۰۵/۸۴

 

۵۹)

اين همه آدم که می‌دوند

به دور مداری می‌چرخند

که روزي٬زمين را می‌چرخاند

و هيچ‌يک نمی‌دانند

آن

همان حلقه‌ايست

که روزی از انگشتشان به زمين افتاد

کسی خم نخواهد شد

بگذار بدوند

اينها آدم نمی‌شوند!                                                        ۰۲/۰۵/۸۴

 

۵۸)

يک پلک ساده زدن

کارم را

به دو پک با تو زدن

و سه پُک به ياد تو زدن

                              کشانيد.                                          ۰۶/۰۴/۸۴

 

۵۷)

وقتی غزل گم می‌کنم٬سارا به دادم می‌رسد

از دستهای آبی‌اش بوی مدادم می‌رسد

با دست او خط می‌زنم آبی‌ترين حس را و بعد

در روبروی آيينه تازه به يادم می‌رسد:

من قهر هستم با خودم؛آيينه تکرارم نکن

کوه به کوه نمی‌رسد آدم به آدم می‌رسد!

نه!نه! اگر اينطور بود٬سارا و من گم می‌شديم

وقتی که تنها می‌شوم آدم به آدم می‌رسد

¤

سارا نخواندی هيچ‌يک از نامه‌هايم را ولی

من باز هم دست خدا يک نامه دادم می‌رسد                        ۲۰/۰۳/۸۴

 

۵۶)

خاکی که مانده در دلتان٬بر سرم کنيد

از ادعای عشق پرم٬پرترم کنيد

سارا که بود؟حادثه‌ای بيشتر نبود

بايد بدون حادثه‌ها باورم کنيد

آتش زدم به او٬به خودم٬هر چه هست و نيست

با بوسه‌های سوخته خاکسترم کنيد

زخمی‌ترين پرنده‌ی تنهاييم پريد!

حالا به ياد خاطره‌ها خنجرم کنيد

افسانه می‌شود همه‌ی شعرهای من

ای آيه‌های بی سر و ته! ازبرم کنيد

"شاعر شکستنی‌ست"*شنيدن محال نيست

با هر سکوت می‌شکنم تا کرم کنيد

هر وقت مثل شاعری از جنس غم شديد

در اشکهای آخرتان پرپرم کنيد                                             ۰۶/۰۳/۸۴

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*نام مجموعه شعری از محمدعلی بهمنی 

 

۵۵)

خدا که ياد نداده کتاب عيسی را

چگونه دور کنم آتش کليسا را؟

دو چيز مانده برايم مگير مرگ پليد

يکی‌اش دفتر شعرم و ديگری سارا                                       ۳۱/۰۲/۸۴

 

۵۴)

بی شيله پيله،دوز و کلک ـ دوستم بدار!

سارا به حق نان و نمک ـ دوستم بدار!

اين عشق لعنتی که نمک‌گير هم نکرد

عاشق نمی‌شوی؟به‌ درک، دوستم بدار!                              ۱۶/۰۲/۸۴

 

۵۳)

خیلی وقت است به پهلو نخوابیده ام.

و از نزديک دستهایت را بو نکرده ام.

شاید تقصیر من بود؛

که تف سر بالا می‌انداختم.

و یا تو که زود باختی،خودت را.

شاید هم تقصیر دربه دری باران در شعرهایت باشد؛نمی دانم.

نان شب چیز کمی نیست.

                          مثل گذشتن از دستهای تو.

خاطره هایی که با هم ساخته بودیم،

روی دستم باد کرده است.

کسی گوشش به این حرفها بدهکار نیست.

                                                 درست مثل گوش تو.

تابستان می آید:

تیر،مرداد،

می پری وسط حرفم:آذر!

اصلاً هم خنده دار نبود.

مگر شهریور همین پارسال باران نبارید؟

یادت هست؟

چقدر به خدا خندیدیم،که دست از سر ما بر نمی داشت.

تمام شد.

به همین سادگی و به همین سختی.

همه چیز تمام شد؛بجز چشمهای تو و شعرهای من.

تازه می فهمم که:"شاعر نبودم،چشمهایت شاعرم کرد."*

تابستان می آید.

درست مثل من که خوابم می آید.

ببخشید؛حواسم نبود.

می خواستم غزل بنویسم:

رسواتر از همیشه به بن بست می رسم

با هر تبر به ریشه به بن بست می رسم

این کوچـــه راه را به من و تو نشان نداد...

اه،از غزل هم بدم آمد.

نمی خواهم به بن بست برسم.

راحتم بگذار.

گفتم که،خوابم می آید

و هنوز هم به پشت می خوابم.                                                        ۰۲/۰۲/۸۴

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*نام مجموعه کارهای خدا بخش صفادل-نيشابور

 

۵۲)

بگير دست مرا تا غزل خراب کنيم      

تمام قافيه‌ها را پر از عذاب کنيم

به کورچشمی اين دزدهای تکراری       

دلی شکسته و خود چهره در نقاب کنيم

گناه-توبه٬اگر باز هم خدا بخشيد       

به نام نامی شيطان فقط ثواب کنيم

گذشت دوره‌ی مردانگی٬اگر مردی:          

بيا که هر چه که مرد است٬زن خطاب کنيم

شکسته بغض غزل باز گريه خواهد کرد       

صدا نکن که غزل را دوباره خواب کنيم                                   ۲۵ /۰۱/۸۴

 

۵۱)

برای هر غزلم مصرع آغاز-تو باش        

شروع حادثه‌ام را بهانه ساز-تو باش         

در آستانه‌ی يک انزوای طوفانی        

سکوت باش و به فرياد بی‌نياز-تو باش         

دلم خوش است که اين بيست سال تقويمی         

تو بوده‌ای شب و روزم تويی و باز-تو باش         

سکوت هر قفسی يک پرنده می‌خواهد         

پرنده می‌شوم و آسمان باز-تو باش       

غرور را تو به من ياد داده‌ای سارا         

بيا و آخر شعرم خدای ناز-تو باش                                        ۲۳/۰۱/۸۴

نوشته شده توسط فرهود  | لینک ثابت