۵۰)
مهم نيست
که زمين گرد است يا کمتر گرد است
نبايد بچرخد
سوار شو!
ايستگاه آخر است
فقط بيست دقيقه فرصت داری
که عاشق شوی
و زمين ديگری را به گند بکشی! ۲۷/۱۲/۸۳
۴۹)
رنگ خاکستری منگ فضا را چرخيد
ردپاهای يک فرشتهی تلخ
آسمان را لرزيد
شهر در خود تنيدهی ابليس
غرق در بوی برف و آتش شد
نور کمرنگ ماه در سايه٬نفسی تازه کرد
تا اينکه:
کودکی از خدا تمام زمين حادثه٬حادثه فراری شد
¤
پيرزن قصهای به سر کرد وبقچهاش را پر از قناری کرد
آب پاشيد بر قناریها
کوچه را با قفس ورق زد و گفت:
شايد آن کودک خدا آمد
و به هر کوچهی بنبست بهاری آورد ۱۲/۱۲/۸۳
۴۸)
تو
تنها بازماندهی قبيلهی خدايی
و زمين
جولانگاه توست.
هر دو هزارهها را رهيده ايم
من به دنبال تکهای از ماه
و تو
به اميد جرعهای دريا.
از انسانی که خورشيد را به هيچ انگاشته
انتظار انتظار...
که جوانهها تنها وارثان تواند
و سيصد و سيزده گلسرخ
که عاشقانه میشکفند ۱۴/۱۰/۸۳
۴۷)
تن پوشی از تو را
بر چهر خورشيد خواهم کشيد
تا ابديتی سازم
از سايه و شرم
و با دستهای تو
پيکر تاريخ را خواهم تراشيد
تا تنديس بلوغهای دوباره
جاورانه بميرد
بگذار خورشيد و تاريخ هم بدانند
که راز بلوغ ماه
ديگر
تنها اسطورهی شرق نيست ۱۲/۱۰/۸۳
۴۶)معجزه گر
به چشمانت مناز!
عصای موسی هم معجزه میکرد
يکبار ديگر عشق را مرور کن
و اگر باز هم به من رسيدی
آنوقت
شايد من هم ايمان بياورم
يا به چشمهای تو
يا به دوبارگی عشقمان ۰۷/۱۰/۸۳
۴۵)انتقام
باد خواهم شد؛باد
تيز،طوفنده و سرد
عشق را در نفس دشت رها خواهم کرد
مجرمی را که فقط عاشق نيست
به بلندای سکوت تو صدا خواهم زد
خوب میدانم کيست
مرد نامرد همه بارانها
او که از دود وعطش آمد وازآب نرفت
عشق را دار زد و گريه نکرد
خوب بشناس مرا دختر شب
من بادم!
باد طوفندهی سرد
که به باران و تو و کوچه و شب رحم نکرد
حال
در اين شب کال
میوزم در تن خود
میسوزم
میريزم
گريه نکن؛پوچیام را بنگر
که چگونه به صدای نفسی میپيچم
گوش کن دختر شب:
ريزش پيکر بیجان مرا میشنوی؟
فر...فر...
هو...هو...هو...
باد نامم را برد! ۱۴/۰۹/۸۳
۴۴)
غروب
و باز يتيمان چشم به راه کوفه
که برای نگاه منتظرشان
گامهايت بوی گندم و شير میدهد
¤
آسمان حس غريبی دارد
رنگ اذان در کوچه پيچيده است
میدانی
ولی میروی
بی اعتنا به فرياد دستگيره که در سکوت کوفه گم میشود
میروی
نزديک شدهای
مسجد
سجاده
و ضربهای حقير
که تورا به عظمت فزت ورب الکعبه رسانيد ۰۸/۰۸/۸۳
۴۳)
طلوع
زجر
غروب
شروع
سعی
غروب
طلوع٬غروب٬غروب٬طلوع٬غروب
ولم کنيد
می خواهم تمام کودکيش را خودم رنگ کنم! ۲۷/۰۷/۸۳
۴۲)
توکه بجای پرواز
زمين را از خود دور میکنی
چگونه میخواهی آبستن پروانههايی باشی
که يک پايشان لب گور است؟
با همان دستهای آسمانی
پروانههايت را به خاک بسپار
تا بوی هر چه پرواز است زمين را پر کند ۱۰/۰۷/۸۳
۴۱)
سنگ کاغذ قيچی
وبعد دست کوچک تو که در دستهايم گم میشود
و من در چشمهای تو
و تو در دوبارههای سادگیات
¤
باز هم باختی! .../۰۶/۸۲
