۴۰)
میبوسم
دستهايی را
که لاشهی ماده سگهای شهر را دفن میکند
تا تعفن تو
دستهايم را نپوساند
۳۹) بوسه
وقتی لبهايم در حسرت وسوسهای میسوخت
دلهرهای کوچک
نگاهت را به آسمانی دوخت
که خدايش در چشمهايت،سادگی ريخته بود
هنوز از عاشقانههای ناشيانهات لذت میبردی
که من
زيرکانه و بيشرمانه
مُهر مِهر را بر صورتت نگاشتم
شايد... ۲۱/۰۳/۸۳
۳۸) مکافات
وقتی اولين مجرمان تاريخ
بهشت را چريدند
کاش خدا میدانست
که در سفرهی شش ميليارد حرامزاده
بجای گندم و سيب سرخ
غم نان خواهد روئيد! ۰۷/۰۳/۸۳
۳۷)
چند کلاغ
نغمه منقارشان را بر شعرهايم حک میکنند
اينان هميشه نيمهی پر را میبينند
(تَق تَق)
بهار در میزند
کلاغهايم،کنجکاوانه،سرمیچرخانند
و به تو مینگرند
به تو
که نمانگيزترين کبوتر بودی
از سرزمين باران ۲۴/۰۲/۸۳
۳۶) خيال
آسمان متروک ديشب را وجب میکرديم
که تو
در تکهابری که هميشه دوستش داشتی
فرو رفتی
تا همبستر باران شوی
و چه زود خوابت برد! ۱۳/۰۲/۸۳
۳۵)
"هميشه مرگ انسانها را نمیکُشد"
اين تهماندهی واژههايی بود که در گلويت میتپيد
تو روياهای کاغذی مرا مچاله کردی
و ابر دلتنگیات را پاره پاره
هيچ ديوانهای هم تو را محکوم نمیکند
ولی من هرگز نخواهمت بخشيد
تو
با حماقتی که میدانستی پاسخ لجبازيهای من است
سطربهسطر شعرهايم را به آتش کشيدی
(و اين خواب نبود)
پس نظارهگر شاعری باش
که از خاکستر شعرهايش زاده خواهدشد ۲۹/۰۱/۸۳
۳۴) همنفس
هنوز طعم هفتسالگی را نچشيده بوديم
که تمشکهای باغچهی همسايه را
دزدانه،قسمت میکرديم
حالا ما هم تمشکهای رسيدهای هستيم
که در گذشت زمان
هستیمان را ايثار کردهايم
تا هميشه به ياد هم نفس بکشيم ۲۲/۰۱/۸۳
تخممرغهای خطخطی شده،آينه،اسکناسهای سبز،سفرهای پر از صدای واج سين:
۳۳) هفتسين
هفت سينتان هميشه سير و سبزه و سماق و سرکه است
سيب و ساعت و دو مشت سکه است
هفت سين من سکوت مرگبار ضجههاست
هفت سين من سراب خاطرات گمشده
يا سرود آخرين شقايق است
هفت سين من ستارهای غريب با نگاه زندگی
يا سقوط بهمنیست از فراز کوه بیعدالتی
هفت سين من سپيدهای سياه از هراس ريشهی سپيد شب
يا سبدسبد شکوفهی کلاغ بر درخت کاج يک کبوتر است
هفت سين من سفر به کودکیست
سرنوشت کودکی مسافر است
سايهی سياه کوسههای تُنگ کوچک است
هفت سين من
و باز:"سال نو مبارک است!" ۱۷/۱۲/۸۲
من مترسکم،تو مترسک هم نيستی،اوار تو هم پستتر است!
۳۲) مترسک
بی تفاوت از نگاه دختران خوشهچين
يا صدای قارقار يک کلاغ
پوستينی از حصير
بر ستون چوبی صليبشکل مزرعه رهاشده
سالهاست در هجوم فصلها فناشده
خسته از تپش و همنفس شدن
سردسرد و نااميد
رقص خوشهها به زير نور را نظاره میکند
همچو موج ! زنده بودنش برابر سکونت است
جرم مرگ او تکان سايهاش
يا صدای بودن است
او مترسکی برای مُردگی
او مترسک هميشه خسته است ۱۱/۱۲/۸۲
۳۱) افسانه
رنگينکمان هفت رنگ روزهای مهر
تنها سياه بود
ديگر تمام ثانيههايم حباب بود
باور نمیکنم!
يعنی شکست جام بلورين عشق ما؟
يعنی تمام خاطرههامان سراب بود؟
با رفتنت تمام غنچههای اطلسی
آواز رشد را فراموش میکنند
و گلبرگهای زرد زردشان
بر خاک سرد باغچهمان بوسه میزنند
تو ساحل غم بودی و من موج آه و خون
وقتی که کوفتم همهی هستی خود را به صخرهها
همچون سکوت بغض فروريخته در عمق تار شب
در بُعد لحظهها رها شدم
ديگر صدای حنجرهی خستهی مرا
باران اشک نقرهای چشمهای تو
معنا نمیکند
باور نمیکنم که نگاهت برای من افسانه میشود
باور نمیکنم...
باور نمیکنم... ۱۰/۱۰/۸۲