۳۰) تولدی ديگر
کاش میشد که بهجای همهی پنجرهها
باز هم از پس چشمان تو راهی بکشم سوی طلوع خورشيد
باز هم روشنی عطر نگاهت را باد
برساند به چکاد امّيد
کاش میشد برود ابر سياه
و تو همچون مهتاب
نور شبهای پر از اشک و سکوتم باشی
کاش میدانستی
آرزويم اين است که بميرم و در آغوش تو از نو متولد بشوم ۰۸/۰۹/۸۲
۲۹) شهر آفتاب
بايد رها شوم
از جادهی سياه
از قلبهای سوخته،از بوسههای داغ
بايد نفسزنان بروم سوی روشنی
از شهر سايهها
تا کوچهای سپيد در شهر آفتاب
در پشت سر صدای ساز باد
با ناز مینوازد و من پيش میروم
از مردم شطرنجی و از کودکان خاک
بايد جدا شوم
بايد سرشت گمشدهام را صدازنم
تا همسفر شويم ۲۶/۰۷/۸۲
۲۸)
من مسلمانم اما
قبلهام هيچ گلسرخی نيست
قبلهگاهم آتشين بوسهی زرتشتی توست
و من از اشک وضو میسازم
قطراتی روشن،پاکتر از باران،نرمتر از شبنم
در نمازم سبدی از احساس،میشکافد رنگ خاکستری جان مرا
و گل ياس اميد میشُکُُُفد و به سجادهی من میبارد
و صدای نفسی سوخته را در نفسم میکارد
با همين يک نفس سوختهام میگويم:
من همه گمکردههای عشق را در اذان دل خود میجويم
باز هم میگويم:من مسلمان نيستم!
من عاشقم! ۰۶/۰۷/۸۲
۲۷) مسافر
گفتی مسافری
گفتم سفر به خير!
رفتی؛ولی نگاه نکردی به اشک من
اشکی که رنگ آبی احساس زندگی
در آن شکفته شد
اکنون تو رفتهای
من نيز هر سحر
در انتظار قاصدکی با نشان تو
بیخواب میشوم
ای قاصدک بيا!
بشکن سکوت سرد مرا با نشانی از مسافرم
¤
آرام قاصدک بر گونهام نشست ۲۴/۰۶/۸۲
۲۶) انتظار
يک ميز،دو صندلی
آرام مینشينم و با جای خالیات همدرد میشوم
دستان حلقهخوردهام از زير چانهام بيرون نمیروند
در حسرت صدای در (که قهر با صداست)
من منتظر و سربهگريبان نشستهام
اين کار سالهاست که تکرار میشود
اما هنوز جای تو را پر نديدهام
گرد و غبار صندلیات همچنان بهجاست
بی آنکه تکانی بخورد دستگير در
فنجان قهوهام
همچون هميشه سرد گشته است... ۱۱/۰۶/۸۲
۲۵)
چشم انتظار لحظهی پرواز روح خود
تنها نشستهام
من هم مسافرم
با کولهباری از علف و نور و روشنی
بايد سفر کنم
بنبست زندگی سر راهم غنودهاست
بايد سرود و زمزمهی مرگ سردهم
میخواهم از جزيرهی دنيا گذر کنم
اما چگونه؟
زورق چوبی شکستهاست ۰۳/۰۶/۸۲
۲۴) مادر
مادرم!
مهربانترين فرشتهی نجات من
چينچين چهرهات
میدهد نوازشم
بهتر از نسيم روزهای بیپناهيم
مادرم!
تکستارهی شب سياه من
صبر و مهر و بخششت ستودنیست
پندهای تو چراغ راه سرد زندگیست
مادرم!
با تمام ذرههای هستیام،بوسه میزنم به خاک پای تو
میپرستمت الههی اميد ۲۷/۰۵/۸۲
۲۳) پائيز سربی
آخرين روزهای پائيز است
خشخش برگهای پائيزی
میکند زنده خاطراتم را
ياد آن چشمهای معصومت،میفشارد تمام جانم را
سر نهادی به روی سينهی من
سينهای که پر از ملامت بود
سينهای که خودش شکست اما پيش تو استوار و محکم بود
همچو باران گريستم
انگار گريههای مرا کسی نشنيد(حتی تو)
اشک من بیصداتر از شبنم
نالههايم شکسته در قلبم
¤
آه!
برگ خشکيدهی درخت نگاه
رقص رقصان چکيد روی زمين
و اگر بازآيی
باز هم میآيد:
خشخش برگهای سرب رنگ پائيزی
(اين صدائیست که من میشنوم) ۲۲/۰۵/۸۲
۲۲) اسير
مشت میکوبم به در
میکشم فرياد تا شايد همان يک رهگذر
بشکند نازکحصار خلوت و تنهائيم
"ای اميد نااميدیهای من!"*
هيچ میدانی که من
با اميد ناز چشمان سياهت زندهام؟
من که در زندان روياهای خود فرسوده ام
آه!
ای رفيق نيمهراه
من تمام جادههای عشق را
با تو رفته بیتوام برگشتهام! ۰۹/۰۵/۸۲
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*از احمد شاملو
۲۱)
در کورهراهی سرد و تاريک و نفسفرسا
مردیست خسته،نيمهجان و از شما رسته
اين مرد تنهای بيابانها منم مردُم
من در سکوتی خفته ام
از خود جدا افتادهام
شب تا سحر با نغمههای مرغ حق ناليدهام
تنها پناهم آسمان
تنها رفيقم ماه
تنها اميدم ضجههايی که اميد زندگی دارند
من در تکاپوی حياتم
میگريزم از سياهیها
آه! اين نشان از زندگیست
آنجا چراغی روشن است ۰۷/۰۵/۸۲
