۲۰) سحر
خاک باران خورده
بوی عشقیست که در تنهايی
همدم من شدهاست
در ميان قطرات شبنم
که پناه آوردند
به سطوح شيشه
اسم تو حک شده است
همه درها بستهست
باز اينجا سرد است
سردتر از روحم سردتر از جانم...
¤
...و به ناگاه دو دست آبی
بست چشمانم را
و صدايی که به من گفت:
بگو نامم را
و دلم پاسخ داد:
که سحر آمدهاست! ۳۱/۰۴/۸۲
۱۹) سراب
بیرنگ بیرنگم
ببين اين سرنوشت شوم را:
فرياد من در ازدحام لحظهها گم میشود
آئينه هم ديگر مرا در خود نشان نمیدهد
ديگر حتی سايه ام
به زير پای خستهام نمیرود
ای زندگی!
من با اميدت زندهام
اما چه سودی؟از درون پوسيده ام
من نيستم،من مردهام! ۲۵/۰۴/۸۲
۱۸) غروب جاويدان
غروب گندمزار
مرا به ياد غروب نور در چشمانت
به ياد آخرين نشانههای فريادت
به ياد اولين سکوت تو
میاندازد
سپيده خواهدکاشت
دانههای روشنی به جان زمين
ولی غروب تو ديگر طلوع نخواهدداشت... ۱۵/۰۴/۸۲
۱۷)
چشم من
در جستجوی واژههايی همچو آب است
تا تو را وصف کند
تيغ عشقم در پی لبخند توست
تا که لبخند تو را در بين ما نصف کند
کاش میشد که هميشه
دل من دست تو باشد
ولی افسوس و افسوس که اين دل
به نگاهی شکنان است ۰۶/۰۴/۸۲
۱۶) پرواز
پرواز میکنيم
با هم،کنار هم
در آسمان آبی رويای سبزمان
بالای ابر حادثهها و گلايهها
بالاتر از نگاه تمام ستارهها
تا اوج میرويم
تا نقطهی شروع قرنطينهی زمان
تابيدهايم بر دل اين پير صدچراغ
با نور سرخمان
روشن شده تمام فضاهای بیکران
در آسمان آبی رويای سبزمان
پرواز میکنيم
ما خود ستارهايم! ۰۵/۰۴/۸۲
۱۵)
تو تنهايی
ولی من بی تو تنها نيستم
روح من از من جداست
و به سر چشمهی روح بشری متصل است*
روح من آزاد است
در قفس نيست که تنها باشم
من خدا را دارم ۰۲/۰۴/۸۲
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*...و به فوارهی هوش بشری مینگرد:سهراب سپهری
۱۴)
میگريزيم از هم
ديگر آن چهرههای ساده و پاک
در غبار نيرنگ،در نقاب خاکند
هيچ کس نيست که از خندههای نيلوفر
- نرم - لذت ببرد
همه در جستجوی راه دورنگی و فريب
- راه انسانخواری-
گم شدهاند
مرگ انسانيت نزديک است ۳۰/۰۳/۸۲
۱۳)
ديگر نمیآيی ولی
بوی قدمهايت هنوز
از جاده های پرسکوت تا عمق جانم می رود
با ياد تو
خواب از دو چشمم میپرد
ياد من از ياد تو رفت
سرمای تنهايی نشست
خاموش و سرد است اين جهان
اما بدان
با شعلههای عشق تو آتش به عالم میزنم ۲۷/۰۳/۸۲
۱۲)
ببند چترت را
نکُش طراوت را
برو به زير نم نم باران
ببين لطافت را
رها شو از غصه
بشوی چشمت را*
که زندگی يعنی:
عبور از غمها ۲۶/۰۳/۸۲
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*چشمها را بايد شست:سهراب سپهری
۱۱)
صدايم کن
که تنها ماندهام من
نگاهم کن
که با ناز نگاهت زندهام من
نوازش کن مرا
تا در پناه دستهايت
لحظههای با تو بودن را
بخندم،شاد باشم،اوج گيرم من ۱۹/۰۳/۸۲
