سلام سلام سلام.متاسفانه همونطور که میدونید با مشکلی که برای پرشین بلاگ پیش اومده معلوم نیس که به سر وبلاگهای ما چی بیاد و دوباره راه اندازی بشن یا نه.بهرحال منم مثل خیلی از دوستای دیگه به بلاگفا کوچیدم تا بتونم ارتباطم رو با شما ادامه بدم و از وبلاگ ۴ساله ی شهر آفتاب، خداحافظی کنم.از این به بعد من با برف و آتش در خدمت شما هستم و سعی میکنم سر فرصت رو کارهای گرافیکی و ویرایش قالبش هم کار کنم.هر کدوم از دوستان که میخوان بهشون لینک بدم برام کامنت بذارن و در ضمن از همه ی شما عزیزان خواهش میکنم که آدرس لینک منو عوض کنین و اینجا رو قرار بدین.
این غزل همون غزلی هستش که قولشو داده بودم.منتظر نظرات ارزشمندتون هستم.تا بعد...
۸۷)
وقتی سکوت بین دو تن خیمه می زند، وقتی که ترس مشترکی زاده می شود
دردی که چند ماه تو را می جویده است، با اتفاق ساده ای افتاده می شود
بار گناه را به زمین می گذاری و در عشق و شهوت و هیجان پرسه می زنی
پیچیده می شوی به منی که تو را جوید، زن در تلاطم تن تو ساده می شود
¤
وجدان زخم خورده ی خود را مرور کرد، ته مانده های مرد خودش را به سر کشید
چشمان سرخ رنگ غروبش طلوع نکرد، دارد برای حادثه آماده می شود
حسرت، غرور، درد، خیانت، زنی که رفت. تنها سکوت بود که بیدار مانده بود
یعنی هنوز عادت دیرینه ای به جاست، یعنی که پا به پای غم جاده می شود
آشوب می کنم به همان راحتی که او از دست می رود و به من طعنه می زند:
هرشب کنار عکس کسی خواب می روم، هرروز در نگاه کسی زاده می شود. ۳۱/۰۴/۸۶
۸۶)
باران که تو را به یاد من میآرد
غم از در و دیوار دلم می بارد
در باغ خزان ديدهی قلبم انگار
هر روز کسی دانهی غم میکارد... ۲۲/۰۴/۸۶
۸۵)
يک عمر پريشانی و بیسامانی
احوال مرا نگفته خود میدانی
دلتنگ که میشوم برايم کافيست
سيگار و يک پنجرهی بارانی ۱۷/۰۹/۸۵
۸۴)
با آمدن بهار میرقصيدند
گنجشک و کلاغ و سار میرقصيدند
عاشق شده بودند و نمیترسيدند
بر روی طناب دار میرقصيدند !!! ۲۹/ ۰۸/۸۵
۸۳)
پرواز میکنم ولی اين بار آخر است
هرچند آسمان شما از قفس، سر است
من دل به هيچ روزنهای خوش نکردهام
چون در مرام مردم اين شهر شبپرست
از جنگ تنبهتن خبری نيست؛پيش رو
نه يکنفر، نه صدنفر، انبوه لشکر است
من هم شکست خورده و هم زخم خوردهام
زخمی که بدتر از دو شکست مکرر است
اين زخم را به درد تو تقديم میکنم*
اين درد و زخم لايق بال کبوتر است!
خوشباد اينچنين نرسيدن به آسمان
خوشباد اين قفس که به هفت آسمان سر است ۰۲/۰۸/۸۵
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*اين شعر را به درد تو تقديم میکنم/يعنی به آستان محمد سعيد شاد
۸۲)
تقدير من و تو مثل قوم لوط است
انگار نفس کشيدنم مشروط است
بر اينکه نپرسی از چه بيزار هستم
بدبختی هر کس به خودش مربوط است ! ۱۷/۰۷/۸۵
۸۱)
وقتی که تو را دست به دستش ديدم
سارا ! به خدا قسم که میلرزيدم
از دست تو و عشق فراری بودم
از آخر کارمان نمیترسيدم! ۰۱/۰۷/۸۵
۸۰)
باد میوزيد و شاخههای من نمیشکست
پر کشيدی و ... تکان شاخهها به جای دست
تکدرخت بودم و پرندهها که پر زدند
موريانهها به پای چوبیام تبر زدند
هيچ فکر کردهای که "غم" به درد میخورد؟
يک درخت زخمخورده هم به درد میخورد؟
هيچ فکر کردهای که يک پرنده با درخت
میتواند آشتی کند؛ چه راحت و چه سخت
من، شما و "دوست دارمت" چقدر بهتر است
بوسه،بوسه،بوسه،بوسه،بوسه... حرف آخر است
در همين حوالی از تو شعر میشوم عزيز
دست توی دست تو، برای من غزل بريز:
سخت میشود کمی قدم زدن کنار تو
وقتی از خزان من گذر کند بهار تو
زير پای من علف که هيچ، سبزه سبز شد
سيزده به سيزده کشيدم انتظار تو
تا که شايد عاقبت بفهمی اينکه:"اشکها
خون بهای عمر رفتهی من است!"* کار تو
سوختن به پای من... که نه! تو پا به پای من
سوختی که پا نهم در عشق بیگُدار تو
آن تويی که رفتهرفته میشوی شبيه من
اين منم که بیبهانه میشوم دُچار تو
با غزل عزيز من نمیشود تو را سرود
تو سپيد و شعرهای من سياه يا کبود
از تو مینويسم و تو نيستی کنار من
از خزان مگو که کم نمیشود بهار من
در دلم بهانهای تو را هميشه میتپد
خاطرات ناتماممان،امان نمیدهد
باز هم کنار من بمان، جدا شو از زمين
ميوههای حسرت مرا بچين. فقط همين ! ۰۴/۰۶/۸۵
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*حرمت نگهدار/گلم،دلم/اين اشکها خونبهای عمر رفته من است:حسين پناهی
۷۹)
آزادی و تبعيض چه فرقی دارد؟
خوشحال و غمانگيز چه فرقی دارد؟
وقتی كه تو ترك باشی و باغيرت
استامبول و تبريز چه فرقی دارد؟ ۲۳/۰۵/۸۵
۷۸)
اینجا نمان که من به تو عادت نمیکند
یک قلب آهنی که حسادت نمیکند!
حتی نصیب گرگ بیابان اگر شوی
قانون جنگل از تو حمایت نمیکند!!! ۲۱/۰۵/۸۵
۷۷)
ابرهای سرگردانی
که باران را
از چشمانت به تاراج میبرند؛
ياد گرفتهاند:
«آبی هميشه هم خوب نيست»
اين خونابه و آن ارتفاع گيج
تنها چيزیست که تو را پرواز میدهد
تا انتظاری که گيسوانت را میکشم،
رنجی باشد
که فقط پيادهرو میفهمد. ۱۰/۰۵/۸۵
۷۶)
يک دسته گل سوسن و کوکب دارم
وقتی که مرا میبغلد ، تب دارم
هی بوسه به روی گونههايم میزد
انگار نه انگار که من لب دارم ! ۱۱/۰۳/۸۵
۷۵)
راست میگفتی يک دنيا رفيق داری ؛
همهی دنيا با من قهرند ! ۱۰/۰۳/۸۵
۷۴)
زندانیام٬ از دام بدم میآيد
از چوبهی اعدام بدم میآيد
کی میشود آرام بخوابم يک شب؟
از قرص ديازپام بدم میآيد ! ۰۱/۰۲/۸۴
۷۳)
او زودتر از من الکش را آويخت
با حادثههای بیسرانجام آميخت
ای کاش هنوز دخترم اينجا بود
يک چايی تازهدم برايم میريخت ۲۸/۰۱/۸۵
۷۲)
هربار که نامهی تو را میخوانم
بين تو و غصه و دلم میمانم
ديگر ننوشتهای «فدايت سارا»
افتادهام از چشم شما میدانم... ۱۵/۰۱/۸۵
۷۱)
بدون اينکه خداحافظی کنم ٬ رفتم
و بعد از اينهمه تکرار... اول خطم
چقدر پشت سرت داد میزدم : دختر !
به چشمهای سياهت قسم که بدبختم
ولی تو معنی حرف مرا نفهميدی
وفکر کردی اگر رام میشدی ٬
سختم ... بود که باز هم برايت غزل عاشقانه بنويسم.
نه ! اصلا هم اينطور نيست.
هنوز هم که هنوز است ٬ هفتم هر ماه
به ياد روسری آبی شما هستم
هنوز هم که هنوز است ٬ خوب يادم هست
که زير پنجرهات عــــاشقانه يخ بستم
که شايد آخر شب کوچه را هوس بکنی
و بی جواب نماند تپيدن دستم
¤
درخت ٬ باد ٬
خيابان ٬
وباز آن شب هم
بدون اينکه خداحافظی کنم .... ۱۴/۱۰/۸۴
۷۰)
ای کاش هميشه شاد و بی غم باشی
اين آخر عمر ، عصای دستم باشی
حوا شده بودی که مرا زجر دهی
يکبار نشد که مثل آدم باشی! ۲۲/۰۹/۸۴
۶۹)
بيچاره دلش خواست بگويد:"فرهود!
تکليف دلم چه میشود؟"اما... زود
او پاچه ی شلوار مرا گاز گرفت
سگ بود ، ولی مثل خودم عاشق بود! ۲۱/۰۹/۸۴
۶۸)
وقتی دير میکنی چقدر همه شبيه تو میشوند!
۶۷)
يک جفت کفش قهوهای ٬ در امتداد زن
يک فال تلخ قهوه ٬ که افتاده از دهن
دارم به چيزهای بدی فکر میکنم:
يک بوسه ٬ يک بغل و ...(سه نقطه) خدای من!
عادت نکردهام به « نباشم کنار تو »
هرگز نبوده فاصلهمان جز دو پيرهن
سخت است بیتو شعر بگويم ؛ ولی هنوز
در لابهلای خاطرههايم مکرراْ
حسی برای شعر و غزل گيج میزند
مثل کسی که مانده ميان گل و لجن
حالا گرفتهام جسدم را به روی دوش !
پر میکشم به سوی غزلهای بیکفن
اين سطرها چه زود به بيراهه میروند
اين شعرهای خطخطیام را ورق بزن. ۲۱/۰۷/۸۴
۶۶)
هر وقت که اسم عشق را میبردم
هی زنده به گور میشدم ؛ میمُردم
تقصير خودم بود که عاشق نشدم
بايد که به نرخ روز نان میخوردم ۳۱/۰۶/۸۴
۶۵)
از باغ تنت شکوفهها را چيدند
از پيرهنت بوی مرا دزديدند
در حسرت بوسه مرده بودم اما
لبهای تو زندگی نمیبخشيدند ۲۶/۰۶/۸۴
۶۴)
چه اتفاق قشنگی ! من و تو و دريا
و موجهای پياپی که میخورد بر ما
من و دو چشم پر از رعشهات که میلرزد
برای هر يکشان ٬ هفت آسمان خدا
تو قصهگوی همه عاشقانههای منی
تو همسرشت منی ٬ شهرزاد بیهمتا !
بيا که از تب و تاب خودم عبور کنم
بيا که دست دلم رو شود برای شما
¤
چقدر ساده و راحت به عشق رو کرديم
چه بچگانه از امروز رد شديم ؛ اما:
خدا نخواست تو تنهاترين من باشی
و تکستارهام افتاد دست آدمها
بساط عشق به هم خورد ٬ بعد از اين ديگر
نه من ٬ نه تو ٬ و نه دريا ؛ ولم بکن سارا !
برو ؛ و خيس نفسهای شرجی او باش
برو ؛ و دست به دستش بگرد ساحل را
¤
تو رفتهای و من اينبار دردهايم را
به روی دوش خودم میکشم ٬ تک و تنها
و میروم لب ساحل ٬ کنار خاطرهای
که يادگار قشنگیست از تو و دريا... ۱۸/۰۶/۸۴
۶۳)
ای دخترک سر به هوای خورشيد!
ای کاش ! زمين به دور تو میچرخيد
هر چند مهم نيست بچرخد يا نه
من بوسهی داغی از لبت خواهم چيد! ۰۹/۰۶/۸۴
۶۲)
ديد : انتخاب کردن من سخت هست و رفت
بر عشق چند سالهيمان چشم بست و رفت
میگفت: زير کاسهی تو نيمکاسه ايست
آن کاسه کوزه را به سر من شکست و رفت! ۰۲/۰۶/۸۴
۶۱)
با آبی چشمت آسمان میسازم
آنوقت به سوی چشم تو میتازم
يا فاتح چشم آبیات میگردم
يا هم که به لنز رنگیات میبازم! ۲۶/۰۵/۸۴
۶۰)
شاعر نشسته بود و سيگار میکشيد
انگار طرحی از غم تکرار میکشيد
"حالا که رنگ و بوی غزل رنگ باخته
دست از کنايههای دلآزار میکشيد؟"
¤
وقتی که آسمان به زمين میرسيد٬نه!
وقتی که شعر نالهی غمبار میکشيد:
شاعر هجا هجا شد و دستی به ياد او
دور غزل حصار گل و خار میکشيد
شاعر تمام شد٬غزلش نيمهکاره ماند
دستی کنار پنجره سيگار میکشيد. ۱۷/۰۵/۸۴
۵۹)
اين همه آدم که میدوند
به دور مداری میچرخند
که روزي٬زمين را میچرخاند
و هيچيک نمیدانند
آن
همان حلقهايست
که روزی از انگشتشان به زمين افتاد
کسی خم نخواهد شد
بگذار بدوند
اينها آدم نمیشوند! ۰۲/۰۵/۸۴
۵۸)
يک پلک ساده زدن
کارم را
به دو پک با تو زدن
و سه پُک به ياد تو زدن
کشانيد. ۰۶/۰۴/۸۴
۵۷)
وقتی غزل گم میکنم٬سارا به دادم میرسد
از دستهای آبیاش بوی مدادم میرسد
با دست او خط میزنم آبیترين حس را و بعد
در روبروی آيينه تازه به يادم میرسد:
من قهر هستم با خودم؛آيينه تکرارم نکن
کوه به کوه نمیرسد آدم به آدم میرسد!
نه!نه! اگر اينطور بود٬سارا و من گم میشديم
وقتی که تنها میشوم آدم به آدم میرسد
¤
سارا نخواندی هيچيک از نامههايم را ولی
من باز هم دست خدا يک نامه دادم میرسد ۲۰/۰۳/۸۴
۵۶)
خاکی که مانده در دلتان٬بر سرم کنيد
از ادعای عشق پرم٬پرترم کنيد
سارا که بود؟حادثهای بيشتر نبود
بايد بدون حادثهها باورم کنيد
آتش زدم به او٬به خودم٬هر چه هست و نيست
با بوسههای سوخته خاکسترم کنيد
زخمیترين پرندهی تنهاييم پريد!
حالا به ياد خاطرهها خنجرم کنيد
افسانه میشود همهی شعرهای من
ای آيههای بی سر و ته! ازبرم کنيد
"شاعر شکستنیست"*شنيدن محال نيست
با هر سکوت میشکنم تا کرم کنيد
هر وقت مثل شاعری از جنس غم شديد
در اشکهای آخرتان پرپرم کنيد ۰۶/۰۳/۸۴
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*نام مجموعه شعری از محمدعلی بهمنی
۵۵)
خدا که ياد نداده کتاب عيسی را
چگونه دور کنم آتش کليسا را؟
دو چيز مانده برايم مگير مرگ پليد
يکیاش دفتر شعرم و ديگری سارا ۳۱/۰۲/۸۴
۵۴)
بی شيله پيله،دوز و کلک ـ دوستم بدار!
سارا به حق نان و نمک ـ دوستم بدار!
اين عشق لعنتی که نمکگير هم نکرد
عاشق نمیشوی؟به درک، دوستم بدار! ۱۶/۰۲/۸۴
۵۳)
خیلی وقت است به پهلو نخوابیده ام.
و از نزديک دستهایت را بو نکرده ام
.شاید تقصیر من بود؛
که تف سر بالا میانداختم
.و یا تو که زود باختی،خودت را
.شاید هم تقصیر دربه دری باران در شعرهایت باشد؛نمی دانم
. نان شب چیز کمی نیست.مثل گذشتن از دستهای تو
.خاطره هایی که با هم ساخته بودیم،
روی دستم باد کرده است
.کسی گوشش به این حرفها بدهکار نیست
.درست مثل گوش تو
. تابستان می آید:تیر،مرداد،
می پری وسط حرفم
:آذر!اصلاً هم خنده دار نبود
.مگر شهریور همین پارسال باران نبارید؟
یادت هست؟
چقدر به خدا خندیدیم،که دست از سر ما بر نمی داشت
. تمام شد.به همین سادگی و به همین سختی
.همه چیز تمام شد؛بجز چشمهای تو و شعرهای من
.تازه می فهمم که
:"شاعر نبودم،چشمهایت شاعرم کرد."* تابستان می آید.درست مثل من که خوابم می آید
. ببخشید؛حواسم نبود.می خواستم غزل بنویسم
:رسواتر از همیشه به بن بست می رسم
با هر تبر به ریشه به بن بست می رسم
این کوچـــه راه را به من و تو نشان نداد
...اه،از غزل هم بدم آمد
.نمی خواهم به بن بست برسم
. راحتم بگذار.گفتم که،خوابم می آید
و هنوز هم به پشت می خوابم
. ۰۲/۰۲/۸۴ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*نام مجموعه کارهای خدا بخش صفادل-نيشابور
۵۲)
بگير دست مرا تا غزل خراب کنيم
تمام قافيهها را پر از عذاب کنيم
به کورچشمی اين دزدهای تکراری
دلی شکسته و خود چهره در نقاب کنيم
گناه
-توبه٬اگر باز هم خدا بخشيدبه نام نامی شيطان فقط ثواب کنيم
گذشت دورهی مردانگی٬اگر مردی:
بيا که هر چه که مرد است٬زن خطاب کنيم
شکسته بغض غزل باز گريه خواهد کرد
صدا نکن که غزل را دوباره خواب کنيم ۲۵ /۰۱/۸۴
۵۱)
برای هر غزلم مصرع آغاز
-تو باششروع حادثهام را بهانه ساز-تو باش
در آستانهی يک انزوای طوفانی
سکوت باش و به فرياد بینياز-تو باش
دلم خوش است که اين بيست سال تقويمی
تو بودهای شب و روزم تويی و باز-تو باش
سکوت هر قفسی يک پرنده میخواهد
پرنده میشوم و آسمان باز-تو باش
غرور را تو به من ياد دادهای سارا
بيا و آخر شعرم خدای ناز-تو باش ۲۳/۰۱/۸۴
۵۰)
مهم نيست
که زمين گرد است يا کمتر گرد است
نبايد بچرخد
سوار شو!
ايستگاه آخر است
فقط بيست دقيقه فرصت داری
که عاشق شوی
و زمين ديگری را به گند بکشی! ۲۷/۱۲/۸۳
۴۹)
رنگ خاکستری منگ فضا را چرخيد
ردپاهای يک فرشتهی تلخ
آسمان را لرزيد
شهر در خود تنيدهی ابليس
غرق در بوی برف و آتش شد
نور کمرنگ ماه در سايه٬نفسی تازه کرد
تا اينکه:
کودکی از خدا تمام زمين حادثه٬حادثه فراری شد
¤
پيرزن قصهای به سر کرد وبقچهاش را پر از قناری کرد
آب پاشيد بر قناریها
کوچه را با قفس ورق زد و گفت:
شايد آن کودک خدا آمد
و به هر کوچهی بنبست بهاری آورد ۱۲/۱۲/۸۳
۴۸)
تو
تنها بازماندهی قبيلهی خدايی
و زمين
جولانگاه توست.
هر دو هزارهها را رهيده ايم
من به دنبال تکهای از ماه
و تو
به اميد جرعهای دريا.
از انسانی که خورشيد را به هيچ انگاشته
انتظار انتظار...
که جوانهها تنها وارثان تواند
و سيصد و سيزده گلسرخ
که عاشقانه میشکفند ۱۴/۱۰/۸۳
۴۷)
تن پوشی از تو را
بر چهر خورشيد خواهم کشيد
تا ابديتی سازم
از سايه و شرم
و با دستهای تو
پيکر تاريخ را خواهم تراشيد
تا تنديس بلوغهای دوباره
جاورانه بميرد
بگذار خورشيد و تاريخ هم بدانند
که راز بلوغ ماه
ديگر
تنها اسطورهی شرق نيست ۱۲/۱۰/۸۳
۴۶)معجزه گر
به چشمانت مناز!
عصای موسی هم معجزه میکرد
يکبار ديگر عشق را مرور کن
و اگر باز هم به من رسيدی
آنوقت
شايد من هم ايمان بياورم
يا به چشمهای تو
يا به دوبارگی عشقمان ۰۷/۱۰/۸۳
۴۵)انتقام
باد خواهم شد؛باد
تيز،طوفنده و سرد
عشق را در نفس دشت رها خواهم کرد
مجرمی را که فقط عاشق نيست
به بلندای سکوت تو صدا خواهم زد
خوب میدانم کيست
مرد نامرد همه بارانها
او که از دود وعطش آمد وازآب نرفت
عشق را دار زد و گريه نکرد
خوب بشناس مرا دختر شب
من بادم!
باد طوفندهی سرد
که به باران و تو و کوچه و شب رحم نکرد
حال
در اين شب کال
میوزم در تن خود
میسوزم
میريزم
گريه نکن؛پوچیام را بنگر
که چگونه به صدای نفسی میپيچم
گوش کن دختر شب:
ريزش پيکر بیجان مرا میشنوی؟
فر...فر...
هو...هو...هو...
باد نامم را برد! ۱۴/۰۹/۸۳
۴۴)
غروب
و باز يتيمان چشم به راه کوفه
که برای نگاه منتظرشان
گامهايت بوی گندم و شير میدهد
¤
آسمان حس غريبی دارد
رنگ اذان در کوچه پيچيده است
میدانی
ولی میروی
بی اعتنا به فرياد دستگيره که در سکوت کوفه گم میشود
میروی
نزديک شدهای
مسجد
سجاده
و ضربهای حقير
که تورا به عظمت فزت ورب الکعبه رسانيد ۰۸/۰۸/۸۳
۴۳)
طلوع
زجر
غروب
شروع
سعی
غروب
طلوع٬غروب٬غروب٬طلوع٬غروب
ولم کنيد
می خواهم تمام کودکيش را خودم رنگ کنم! ۲۷/۰۷/۸۳
۴۲)
توکه بجای پرواز
زمين را از خود دور میکنی
چگونه میخواهی آبستن پروانههايی باشی
که يک پايشان لب گور است؟
با همان دستهای آسمانی
پروانههايت را به خاک بسپار
تا بوی هر چه پرواز است زمين را پر کند ۱۰/۰۷/۸۳
۴۱)
سنگ کاغذ قيچی
وبعد دست کوچک تو که در دستهايم گم میشود
و من در چشمهای تو
و تو در دوبارههای سادگیات
¤
باز هم باختی! .../۰۶/۸۲
۴۰)
میبوسم
دستهايی را
که لاشهی ماده سگهای شهر را دفن میکند
تا تعفن تو
دستهايم را نپوساند
۳۹) بوسه
وقتی لبهايم در حسرت وسوسهای میسوخت
دلهرهای کوچک
نگاهت را به آسمانی دوخت
که خدايش در چشمهايت،سادگی ريخته بود
هنوز از عاشقانههای ناشيانهات لذت میبردی
که من
زيرکانه و بيشرمانه
مُهر مِهر را بر صورتت نگاشتم
شايد... ۲۱/۰۳/۸۳
۳۸) مکافات
وقتی اولين مجرمان تاريخ
بهشت را چريدند
کاش خدا میدانست
که در سفرهی شش ميليارد حرامزاده
بجای گندم و سيب سرخ
غم نان خواهد روئيد! ۰۷/۰۳/۸۳
۳۷)
چند کلاغ
نغمه منقارشان را بر شعرهايم حک میکنند
اينان هميشه نيمهی پر را میبينند
(تَق تَق)
بهار در میزند
کلاغهايم،کنجکاوانه،سرمیچرخانند
و به تو مینگرند
به تو
که نمانگيزترين کبوتر بودی
از سرزمين باران ۲۴/۰۲/۸۳
۳۶) خيال
آسمان متروک ديشب را وجب میکرديم
که تو
در تکهابری که هميشه دوستش داشتی
فرو رفتی
تا همبستر باران شوی
و چه زود خوابت برد! ۱۳/۰۲/۸۳
۳۵)
"هميشه مرگ انسانها را نمیکُشد"
اين تهماندهی واژههايی بود که در گلويت میتپيد
تو روياهای کاغذی مرا مچاله کردی
و ابر دلتنگیات را پاره پاره
هيچ ديوانهای هم تو را محکوم نمیکند
ولی من هرگز نخواهمت بخشيد
تو
با حماقتی که میدانستی پاسخ لجبازيهای من است
سطربهسطر شعرهايم را به آتش کشيدی
(و اين خواب نبود)
پس نظارهگر شاعری باش
که از خاکستر شعرهايش زاده خواهدشد ۲۹/۰۱/۸۳
۳۴) همنفس
هنوز طعم هفتسالگی را نچشيده بوديم
که تمشکهای باغچهی همسايه را
دزدانه،قسمت میکرديم
حالا ما هم تمشکهای رسيدهای هستيم
که در گذشت زمان
هستیمان را ايثار کردهايم
تا هميشه به ياد هم نفس بکشيم ۲۲/۰۱/۸۳
تخممرغهای خطخطی شده،آينه،اسکناسهای سبز،سفرهای پر از صدای واج سين:
۳۳) هفتسين
هفت سينتان هميشه سير و سبزه و سماق و سرکه است
سيب و ساعت و دو مشت سکه است
هفت سين من سکوت مرگبار ضجههاست
هفت سين من سراب خاطرات گمشده
يا سرود آخرين شقايق است
هفت سين من ستارهای غريب با نگاه زندگی
يا سقوط بهمنیست از فراز کوه بیعدالتی
هفت سين من سپيدهای سياه از هراس ريشهی سپيد شب
يا سبدسبد شکوفهی کلاغ بر درخت کاج يک کبوتر است
هفت سين من سفر به کودکیست
سرنوشت کودکی مسافر است
سايهی سياه کوسههای تُنگ کوچک است
هفت سين من
و باز:"سال نو مبارک است!" ۱۷/۱۲/۸۲
من مترسکم،تو مترسک هم نيستی،اوار تو هم پستتر است!
۳۲) مترسک
بی تفاوت از نگاه دختران خوشهچين
يا صدای قارقار يک کلاغ
پوستينی از حصير
بر ستون چوبی صليبشکل مزرعه رهاشده
سالهاست در هجوم فصلها فناشده
خسته از تپش و همنفس شدن
سردسرد و نااميد
رقص خوشهها به زير نور را نظاره میکند
همچو موج ! زنده بودنش برابر سکونت است
جرم مرگ او تکان سايهاش
يا صدای بودن است
او مترسکی برای مُردگی
او مترسک هميشه خسته است ۱۱/۱۲/۸۲
۳۱) افسانه
رنگينکمان هفت رنگ روزهای مهر
تنها سياه بود
ديگر تمام ثانيههايم حباب بود
باور نمیکنم!
يعنی شکست جام بلورين عشق ما؟
يعنی تمام خاطرههامان سراب بود؟
با رفتنت تمام غنچههای اطلسی
آواز رشد را فراموش میکنند
و گلبرگهای زرد زردشان
بر خاک سرد باغچهمان بوسه میزنند
تو ساحل غم بودی و من موج آه و خون
وقتی که کوفتم همهی هستی خود را به صخرهها
همچون سکوت بغض فروريخته در عمق تار شب
در بُعد لحظهها رها شدم
ديگر صدای حنجرهی خستهی مرا
باران اشک نقرهای چشمهای تو
معنا نمیکند
باور نمیکنم که نگاهت برای من افسانه میشود
باور نمیکنم...
باور نمیکنم... ۱۰/۱۰/۸۲
۳۰) تولدی ديگر
کاش میشد که بهجای همهی پنجرهها
باز هم از پس چشمان تو راهی بکشم سوی طلوع خورشيد
باز هم روشنی عطر نگاهت را باد
برساند به چکاد امّيد
کاش میشد برود ابر سياه
و تو همچون مهتاب
نور شبهای پر از اشک و سکوتم باشی
کاش میدانستی
آرزويم اين است که بميرم و در آغوش تو از نو متولد بشوم ۰۸/۰۹/۸۲
۲۹) شهر آفتاب
بايد رها شوم
از جادهی سياه
از قلبهای سوخته،از بوسههای داغ
بايد نفسزنان بروم سوی روشنی
از شهر سايهها
تا کوچهای سپيد در شهر آفتاب
در پشت سر صدای ساز باد
با ناز مینوازد و من پيش میروم
از مردم شطرنجی و از کودکان خاک
بايد جدا شوم
بايد سرشت گمشدهام را صدازنم
تا همسفر شويم ۲۶/۰۷/۸۲
۲۸)
من مسلمانم اما
قبلهام هيچ گلسرخی نيست
قبلهگاهم آتشين بوسهی زرتشتی توست
و من از اشک وضو میسازم
قطراتی روشن،پاکتر از باران،نرمتر از شبنم
در نمازم سبدی از احساس،میشکافد رنگ خاکستری جان مرا
و گل ياس اميد میشُکُُُفد و به سجادهی من میبارد
و صدای نفسی سوخته را در نفسم میکارد
با همين يک نفس سوختهام میگويم:
من همه گمکردههای عشق را در اذان دل خود میجويم
باز هم میگويم:من مسلمان نيستم!
من عاشقم! ۰۶/۰۷/۸۲
۲۷) مسافر
گفتی مسافری
گفتم سفر به خير!
رفتی؛ولی نگاه نکردی به اشک من
اشکی که رنگ آبی احساس زندگی
در آن شکفته شد
اکنون تو رفتهای
من نيز هر سحر
در انتظار قاصدکی با نشان تو
بیخواب میشوم
ای قاصدک بيا!
بشکن سکوت سرد مرا با نشانی از مسافرم
¤
آرام قاصدک بر گونهام نشست ۲۴/۰۶/۸۲
۲۶) انتظار
يک ميز،دو صندلی
آرام مینشينم و با جای خالیات همدرد میشوم
دستان حلقهخوردهام از زير چانهام بيرون نمیروند
در حسرت صدای در (که قهر با صداست)
من منتظر و سربهگريبان نشستهام
اين کار سالهاست که تکرار میشود
اما هنوز جای تو را پر نديدهام
گرد و غبار صندلیات همچنان بهجاست
بی آنکه تکانی بخورد دستگير در
فنجان قهوهام
همچون هميشه سرد گشته است... ۱۱/۰۶/۸۲
۲۵)
چشم انتظار لحظهی پرواز روح خود
تنها نشستهام
من هم مسافرم
با کولهباری از علف و نور و روشنی
بايد سفر کنم
بنبست زندگی سر راهم غنودهاست
بايد سرود و زمزمهی مرگ سردهم
میخواهم از جزيرهی دنيا گذر کنم
اما چگونه؟
زورق چوبی شکستهاست ۰۳/۰۶/۸۲
۲۴) مادر
مادرم!
مهربانترين فرشتهی نجات من
چينچين چهرهات
میدهد نوازشم
بهتر از نسيم روزهای بیپناهيم
مادرم!
تکستارهی شب سياه من
صبر و مهر و بخششت ستودنیست
پندهای تو چراغ راه سرد زندگیست
مادرم!
با تمام ذرههای هستیام،بوسه میزنم به خاک پای تو
میپرستمت الههی اميد ۲۷/۰۵/۸۲
۲۳) پائيز سربی
آخرين روزهای پائيز است
خشخش برگهای پائيزی
میکند زنده خاطراتم را
ياد آن چشمهای معصومت،میفشارد تمام جانم را
سر نهادی به روی سينهی من
سينهای که پر از ملامت بود
سينهای که خودش شکست اما پيش تو استوار و محکم بود
همچو باران گريستم
انگار گريههای مرا کسی نشنيد(حتی تو)
اشک من بیصداتر از شبنم
نالههايم شکسته در قلبم
¤
آه!
برگ خشکيدهی درخت نگاه
رقص رقصان چکيد روی زمين
و اگر بازآيی
باز هم میآيد:
خشخش برگهای سرب رنگ پائيزی
(اين صدائیست که من میشنوم) ۲۲/۰۵/۸۲
۲۲) اسير
مشت میکوبم به در
میکشم فرياد تا شايد همان يک رهگذر
بشکند نازکحصار خلوت و تنهائيم
"ای اميد نااميدیهای من!"*
هيچ میدانی که من
با اميد ناز چشمان سياهت زندهام؟
من که در زندان روياهای خود فرسوده ام
آه!
ای رفيق نيمهراه
من تمام جادههای عشق را
با تو رفته بیتوام برگشتهام! ۰۹/۰۵/۸۲
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*از احمد شاملو
۲۱)
در کورهراهی سرد و تاريک و نفسفرسا
مردیست خسته،نيمهجان و از شما رسته
اين مرد تنهای بيابانها منم مردُم
من در سکوتی خفته ام
از خود جدا افتادهام
شب تا سحر با نغمههای مرغ حق ناليدهام
تنها پناهم آسمان
تنها رفيقم ماه
تنها اميدم ضجههايی که اميد زندگی دارند
من در تکاپوی حياتم
میگريزم از سياهیها
آه! اين نشان از زندگیست
آنجا چراغی روشن است ۰۷/۰۵/۸۲
۲۰) سحر
خاک باران خورده
بوی عشقیست که در تنهايی
همدم من شدهاست
در ميان قطرات شبنم
که پناه آوردند
به سطوح شيشه
اسم تو حک شده است
همه درها بستهست
باز اينجا سرد است
سردتر از روحم سردتر از جانم...
¤
...و به ناگاه دو دست آبی
بست چشمانم را
و صدايی که به من گفت:
بگو نامم را
و دلم پاسخ داد:
که سحر آمدهاست! ۳۱/۰۴/۸۲
۱۹) سراب
بیرنگ بیرنگم
ببين اين سرنوشت شوم را:
فرياد من در ازدحام لحظهها گم میشود
آئينه هم ديگر مرا در خود نشان نمیدهد
ديگر حتی سايه ام
به زير پای خستهام نمیرود
ای زندگی!
من با اميدت زندهام
اما چه سودی؟از درون پوسيده ام
من نيستم،من مردهام! ۲۵/۰۴/۸۲
۱۸) غروب جاويدان
غروب گندمزار
مرا به ياد غروب نور در چشمانت
به ياد آخرين نشانههای فريادت
به ياد اولين سکوت تو
میاندازد
سپيده خواهدکاشت
دانههای روشنی به جان زمين
ولی غروب تو ديگر طلوع نخواهدداشت... ۱۵/۰۴/۸۲
۱۷)
چشم من
در جستجوی واژههايی همچو آب است
تا تو را وصف کند
تيغ عشقم در پی لبخند توست
تا که لبخند تو را در بين ما نصف کند
کاش میشد که هميشه
دل من دست تو باشد
ولی افسوس و افسوس که اين دل
به نگاهی شکنان است ۰۶/۰۴/۸۲
۱۶) پرواز
پرواز میکنيم
با هم،کنار هم
در آسمان آبی رويای سبزمان
بالای ابر حادثهها و گلايهها
بالاتر از نگاه تمام ستارهها
تا اوج میرويم
تا نقطهی شروع قرنطينهی زمان
تابيدهايم بر دل اين پير صدچراغ
با نور سرخمان
روشن شده تمام فضاهای بیکران
در آسمان آبی رويای سبزمان
پرواز میکنيم
ما خود ستارهايم! ۰۵/۰۴/۸۲
۱۵)
تو تنهايی
ولی من بی تو تنها نيستم
روح من از من جداست
و به سر چشمهی روح بشری متصل است*
روح من آزاد است
در قفس نيست که تنها باشم
من خدا را دارم ۰۲/۰۴/۸۲
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*...و به فوارهی هوش بشری مینگرد:سهراب سپهری
۱۴)
میگريزيم از هم
ديگر آن چهرههای ساده و پاک
در غبار نيرنگ،در نقاب خاکند
هيچ کس نيست که از خندههای نيلوفر
- نرم - لذت ببرد
همه در جستجوی راه دورنگی و فريب
- راه انسانخواری-
گم شدهاند
مرگ انسانيت نزديک است ۳۰/۰۳/۸۲
۱۳)
ديگر نمیآيی ولی
بوی قدمهايت هنوز
از جاده های پرسکوت تا عمق جانم می رود
با ياد تو
خواب از دو چشمم میپرد
ياد من از ياد تو رفت
سرمای تنهايی نشست
خاموش و سرد است اين جهان
اما بدان
با شعلههای عشق تو آتش به عالم میزنم ۲۷/۰۳/۸۲
۱۲)
ببند چترت را
نکُش طراوت را
برو به زير نم نم باران
ببين لطافت را
رها شو از غصه
بشوی چشمت را*
که زندگی يعنی:
عبور از غمها ۲۶/۰۳/۸۲
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*چشمها را بايد شست:سهراب سپهری
۱۱)
صدايم کن
که تنها ماندهام من
نگاهم کن
که با ناز نگاهت زندهام من
نوازش کن مرا
تا در پناه دستهايت
لحظههای با تو بودن را
بخندم،شاد باشم،اوج گيرم من ۱۹/۰۳/۸۲
۱۰)
مرد تنها آمد
با خودم گفتم که شايد
راه را گم کردهاست
مرد تنها رو به من کرد،دستهايم را نظر کرد
روی دستانم نوشت:
عشق را گم کردهام ۰۹/۰۳/۸۲
۹) هديه
اولين هديهی من يادت هست؟
مشتی نور
که پراکندم بر صورت تو
و تو خنديدی و گفتی:
احمق! ۰۹/۰۳/۸۲
۸)
از خود جدا شويم
تنها بهخاطر ضربانهای قلب عشق
تنها برای لحظهی رسيدن بهار
از خود جدا شويم
تا سبزتر شويم
تا رنگ مهربانی دل را جلا دهيم ۰۸/۰۳/۸۲
۷) سکوت سياه
خوابيدهای
آسوده،آرام،بیغصه،بیدرد
لبخند تلخی بر چهرهی توست
بر چهرهای زرد
دستان تو سرد
آغوش گرمم را رها کردی
تنها چرا رفتی؟
تنها چرا رفتی؟... ۰۶/۰۳/۸۲
۶)
نم نم باران
